آن لحظه به یاد ماندنی
دوران خوش آمو زش سربازی در بیرجند بودم. رفیقی داشتم خیلی بد خواب بود و چون همه ی تخت خواب های ما سه طبقه بود ، بنده خدا هر سه چهار روز یکبار از روی تخت می افتاد پایین و صدای ناله اش همه را بیدار می کرد تا این که تصمیم گرفت روی زمین بخوابد.  مدتی گذشت تا اینکه در شبی از شب ها با صدای ناله ی بلندی همه ی  ما که حدود200 نفر در آسایشگاه می شدیم از خواب پریدیم. خوب که دقت کردیم دیدیم یکی از سرباز ها از طبقه سوم تخت بر روی دوستمان که روی زمین خوابیده بود افتاده و صدای ناله ی او را در آورده.            کامران.ر   از تهران


آرزوی قبولی

روزی یکی از دوستان که عازم مشهد بود برای خداحافظی به منزل ما آمد.   او ضمن صحبت پرسید:راستی کارنامه ات را گرفته ای؟ گفتم:بله   گفت:نتیجه چه شد؟   من یک تجدیدی آورده بود اما خجالت کشیدم را ست بگویم گفتم:قبول شدم.   بعد از گذشت چند ساعت هنگام رفتن گفت:کامیار جان آرزویی ندااری برایت دعا کنم؟   گفتم :دعا کن نمره تجدیدی ام خوب شود.   در این لحظه با صدای خنده اطافیان متوجه اشتباهم شدم و خیلی خجالت کشیدم.    کامیار حدادی.اهواز


منبع:کتاب شادی های ماندگار اصغر جدایی

شما هم اگه خاطره ای داشتید و خواستید بقیه بدونن بگید در وبلاگ مینویسم